سيد جلال الدين آشتيانى

690

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )

اسماء الهيه رابط بين اعيان ثابته و حقيقت حقند ، و واسطهء ارتباط بين حق و اسماء ربوبى حضرت اسم اعظم است ، كه هر اسمى را بمظهر خود متصل

--> ماهيات في انفسها با قطع نظر از وجود ، فقط ذاتيات خود از قبيل جنس و فصل را واجدند . چنين حقيقتى در مقام ذات ، يعنى مقام ثبوت ذاتيات از تجليات ذات ، احتياج به جاعل ندارد . « ثبوت الشىء لنفسه ضرورى و سلب الشىء عن نفسه محال » . در بيان و تقرير مطلب گفته است : « فانك اذا لاحظت ماهية السواد مثلا ، و لم تلاحظ معها مفهوما سواها ، لم يعقل هناك جعل ؛ اذ لا مغايرة بين الماهية و نفسها حتى يتصور توسط جعل بينهما ، فيكون احدهما تلك الاخرى » . وى تصريح كرده است كه بين ذات و ماهيات و جاعل ، و آنچه كه مربوط بامور خارج از ذات ماهيت است ، ارتباطى وجود ندارد ؛ در حالتى كه مجعول از لوازم غير منفك جاعل است . بعد از بيان و شرح اين مطلب كه نقل آن ملازم با تكرار است گفته است : « و كذا لا يتصور تأثير الفاعل في الوجود ، بمعنى ان جعل الوجود وجودا ، بل تأثيره في الماهيات باعتبار الوجود ، بمعنى ان يجعلها متصفة بالوجود ، بمعنى انه يجعل اتصافها موجودا متحققا في الخارج ، فان الصباغ اذا صبغ ثوبا ، فانه لا يجعل الثوب ثوبا و لا الصبغ صبغا ، بل يجعل الثوب متصفا بالصبغ في الخارج ، و ان لم يجعل اتصافه به موجودا في الخارج ، فليست الماهيات في انفسها مجعولة و لا وجوداتها ايضا في انفسها مجعولة ، بل الماهية في كونها موجودة مجعولة » . اين بود كلام محقق جامى در نقد النصوص ، چاپ بمبئى ، 1306 ه ق ، ص 13 . و في كلام هذا العارف ، موضع انظار كمالا يخفى على الناقد البصير ، و كلما ذكره في هذا الفصل هوس محض لا طائل تحته . اين عارف مشهور از قرار ظاهر كلامش ، دوئيت واقعى و نفس الامرى بين وجود و ماهيت قائل است . و از اين نكتهء دقيق غفلت كرده است كه وجود با ماهيت در خارج و ذهن و جميع مراتب ، غير از مقام مفهوم و حمل اولى اتحاد دارد . عقل است كه يك شىء خارجى را منحل به دو جهت وجودى و جهت ماهوى مىنمايد ؛ ولى در واقع تغاير بين وجود و ماهيت نيست . لذا قياس او وجود و ماهيت را به ثوب و رنگ ، قياس مضحكى است كه : « يضحك به الثكلى و يبكى منه العريس » . رنگ بوجود خارجى زائد بر لباس است ، و به دو وجود موجودند . صباغ لباس را لباس نمىكند ، و رنگ را هم رنگ نمىكند ؛ بلكه لباس را در مجاورت رنگ قرار مىدهد و لباس رنگ بر مىدارد ، مثل اينكه جاعل ، انسان را انسان نمىكند و قيام را هم قيام نمىنمايد . بلكه انسان را بجعل مركب قائم مىگرداند . يك جعل بوجود انسان تعلق گرفته است ، و جعل ديگر ، بقيام . در جعل مركب دو جعل لازم است ، ولى جعل وجود و ماهيت جعل بسيط است . و احدى قائل بتعدد خارجى و واقعى وجود و ماهيت نيست . در خارج يك حقيقت موجود است ، جمعى آن حقيقت را ماهيت مىدانند ، و برخى آن را وجود مىدانند . پس آنچه كه از علت و جاعل صادر مىشود يا وجود است يا ماهيت . اتصاف ماهيت بوجود ، امرى عقلى است كه عقل بعد از صدور ماهيت يا وجود از يك حقيقت خارجى انتزاع مىنمايد ، و مفاد الماهيت موجودة ، ثبوت الماهيت است نه ثبوت چيزى از براى چيز ديگر . اين